![]() |
![]() |
|
| به حرص ار شربتی خوردم نگیر از من که بد کردم |
|
دود. همه اش را بلعیدم. نمی خواستم برود. بزور رفت. هوا. به زور وارد شد. دریا. آرام بود. چشمانمم را باز کردم. او بود. کنار ساحل. بستمشان. دود را بلعیدم. تا آنجا که می شد. تا دیگر نباشد. فقط او باشد. دود باشد. دوباره نگاه کردم. تا زانو میان آب بود. چشمانم را نوازش می کرد. او،دریا،زیبایی. موج ها کم کم بلندتر شدند. دوباره بلعیدمش. کمی مانده بود پر شود. سرفه امان نداد. همه اش بیرون آمد. نفس کشیدم. هوا را بلعیدم. چشم ها را باز کردم. آن وسط ها بود. موج تا نزدیک پاهایم می آمد. همه اش را بیرون دادم. آماده شدم. این بار باید تا آخرش را می بلعیدم. تا نیمه اش را رفتم. موجی بلند شد. لحظه ای ناپدید شد. همه را بیرون دادم. موج که نشست دوباره او بود. دریا تا زیر گلویش را خورده بود. موج دیگری آمد. بزرگتر. وقتی نشست او دیگر نبود. همه اش را بلعیدم. تا آخر. دیگر جای خالی نبود. همه ی هوا را...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:9 توسط محمد میرزایی |
|
|
مدام به ذهنم فشار میارم...شاید دوباره...
برای غرق شدن من هنوز می جنگم و ای کاش سهم من از روزگار دریا بود... اما دوباره...زود... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:49 توسط محمد میرزایی |
|
|
خواب بودم كه روي سرم خراب شد...همه ي وجودم خيس شد...آب از همه ي جايم مي چكد...او هنوز آن بالا ايستاده است و چنگال هايش را باز كرده است و هر لحظه آماده ي حمله اي ديگر است...پي در پي شب و روز بر سرم مي ريزد...خيلي بلند است...بلند قد ...بلند تر از بلند قدترين مرد دنيا...حتي بلند تر از كوه...هر لحظه بيم آن دارم كه باز هم بر سرم خراب شود...آن اوايل كوچك بود...رفته رفته بزرگ شد و حالا خيلي بزرگ است...من مي ترسم از اين هم بزرگ تر شود...چشمانم كه باز هستند او آنجاست...ايستاده...منتظر است...آنها را كه مي بندم احساس مي كنم از رگ گردنم هم نزديك تر شده است پس دوباره بازشان مي كنم...شب ها تا صبح بيدار مي مانم چون وقتي مي خوابم همان زمان حمله مي كند و دوباره بيدارم مي كنم...نمي گذارد بخوابم...من راستش مي ترسم به كس ديگري بگويم...اين كه او وجود دارد...اين كه او همه جا هست...مي ترسم بر سر آنها نيز خراب شود...مال آنها كوچك تر است...خيلي كوچك انگار كه اصلا نيست اما يك روز بزرگ مي شود...مال آنها را مي گويم...شايد از مال من هم بزرگ تر و بلند تر...شايد هم نشود اما مي دانم كه آنها هم هر روز او را مي بينند كافيست فقط به او فكر كنند...او خود مي آيد... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:3 توسط محمد میرزایی |
|
|
- آقا قهوه دارید؟ -بله داریم...اما تلخ... -تلخ تر از دیروز؟ -بله قهوه های ما هر روز تلخ تر می شود... -شکر ندارید؟ -نه ما فقط قهوه ی تلخ داریم...قهوه ی تلخ فرانسوی... -نمی شود از خانه شکر بیاوریم؟ -نه امکان ندارد...اینجا همه باید قهوه ی تلخ بنوشند... -پس فقط برایم یک فنجان نیمه پر بیاورید... -متاسفم...ما فنجان هایمان همه پر هستند اگر نباشند می گویند این ها کم فروشی می کنند... -یعنی نمی شود؟... -نه اصلا امکان ندارد اصرار نکنید... -خوب اصلا قهوه نمی خورم...برایم یک فنجان چای با قند بیاورید... -چای نداریم...ما فقط قهوه داریم...قهوه ی تلخ فرانسوی... -این اطراف کافه ی دیگری نیست؟ -چرا هست...اما همه قهوه دارند...قهوه ی تلخ فرانسوی... -اما در منوی شما همه نوع نوشیدنی وجود دارد... -اگر نباشد در اینجا را پلمب می کنند... -اگر بفهمند که دروغی هستند چه؟کسی تحقیق نمی کند؟ -چرا اما آنروز همه چیز می فروشیم حتی چای... -خوب پس اصلا چیزی نمی خورم... -نمی شود باید حتما یک چیزی بخورید...حداقل یک فنجان قهوه ی تلخ فرانسوی... -یعنی انتخواب دیگری هم دارم؟... -بله چند قهوه ی تلخ فرانسوی... -خیلی خوب یک فنجان بیاور... -پس یک فنجان قهوه ی تلخ فرانسوی میل می کنید درست است؟ -فکر کردم این تنها قهوه ای است که دارید... -بله فقط قهوه ی تلخ فرانسوی... -پس چرا دوباره می پرسید؟ -خواستم اشتباهی چیز دیگری نیاورم...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:27 توسط محمد میرزایی |
|
|
داستان از آن شب آغاز شد.شبی که من گرمای وجود او را با تمام وجود در آغوش می کشیدم اما چشمان او خالی از لذت همیشگی به من خیره شده بودند.پوست بدنش هم لطافت و تازگی همیشگی را نداشت و من نه تنها گرمای وجود او را که گرمای وجود خودم را هم از دست رفته دیدیم.گرمایی که شاید می توانست به روحی دیگر تبدیل شود.احساس می کنم آن شب آسمان از هم شکافت و من تنها ترین مرد روی زمین شدم…زمانی که خیلی دور نبود اما من شاید همه چیز را فراموش کرده ام…اصلا شاید داستان از خیلی عقب تر آغاز شده بود.زمانی که من گرمای نفس های او را وقتی با من صحبت می کرد روی صورتم احساس کرده بودم…وقتی خون در رگ هایم سریع تر به گردش درآمده بود و قلبم اینقدر تند زده بود که من نبضم را روی شقیقه ام احساس کرده بودم…وقتی چشم های بی گناه من اسیر منحنی های دلپذیر بدنش شده بودند…نمی دانم اما به یاد ندارم چیزی باعث شده باشد که من چهره ی زیبا و دوست داشتنی او را آنقدر زشت و نفرت انگیز آنطور که در آن شب بود دیده باشم.آن روز ها شاعر هم شده بودم.شاید از همان وقتی که تصمیم گرفتم شاعرانه گرمای وجودش را که دیگر برای من نبود به سردی یخی تبدیل کنم که روی قلبم بسته شده بود.همه چیز واقعا شاعرانه پیش می رفت اما مشکل کار من از رنگ سرخ آغاز شد قسمتی که اصلا شاعرانه نبود.از وقتی سرودن شعر مرگش را آغاز کردم دستانم سرخ شده بودند.انگار به خون او آلوده بودند.آنها را هر که می دید می گفت که رنگی نیستند اما من همیشه رنگ سرخ خون او را بر دستانم می دیدم…توی اتاقم نشسته بودم او که وارد شد گفت مثل زندان می ماند.اصلا شاید داستان از همین جمله آغاز شد …او گفت اشتباه کرده است دوست ندارد با من در سلول اتاقم برای همیشه بماند. شعر مرگ او از آن پس همیشه بر روح و روانم الهام می شد و من کلمه به کلمه اش را می نوشتم.شعر که تقریبا تمام شد همه ی وجودم لرزید…شاید چون همه اش فکر می کردم این شعر تا آخر عمرم ادامه می یابدو من فرصت بلند خواندنش را هرگز پیدا نخواهم کرد…همان شب مادرم را در خواب دیدم.از زمانی که شعر را آغاز کرده بودم اصلا به خوابم نیامده بود...فراموشش کرده بودم...می خواست دستانم را بشورد می گفت حتما از شر رنگ سرخ نجات پیدا می کنم...یادم می آید هرگاه کاری را نمی توانستم انجام بدهم از او می خواستم و او آن کار را می کرد.نه این که همیشه بتواند اما من می خواستم یعنی باور کرده بودم که او می تواند...از خواب که بلند شدم ترسیدم چشمانم را باز کنم و دستانم را ببینم نکند که رنگ سرخ هنوز روی آنها باشد...ترسیدم خواب تاثیر باورم را از بین برده باشد .چشمانم را که باز کردم یک ساعتی گریه کردم .هنوز دستانم سرخ بود از رنگ خون او...چیزی به ذهنم رسید و شعر را از اول خواندم.هنوز او را نکشته بودم اما نمی دانم چرا دستانم از خون او سرخ بود... در اتاقش را باز کردم,آنجا بود مثل بچه ها خودش را جمع کرده بود و آرام خوابیده بود.جلوتر رفتم.تن لخت و برهنه اش در تاریکی و نور ماه می درخشید و بوی عرق تنش در هوا پیچیده بود.کنار صورتش نشستم و بازدمش را نفس کشیدم.آرام به روی تخت خزیدم.دستم را روی صورتش گذاشتم.درجه ی حرارت بدنش وقتی می خوابید بر عکس بالا می رفت.شعر را از یاد بردم.در کنارش دوباره خوابیدم و باز هم مادر را در خواب دیدم.گفت چشمانت را ببند...از خواب بیدار شدم.او کنارم نبود.به دستانم نگاه کردم باز هم سرخ بودند.دوباره همه ی شعر را به یاد آوردم.دویدم و با پای پیاده از خانه بیرون رفتم.هوا را بو کردم شاید بوی عرقش را پیدا کنم.شعر توی ذهنم مرا به دنبال او در خیابان ها می کشید.خسته که شدم وسط خیابان روی زمین نشستم.به دستانم نگاه کردم.یک چاقوی بزرگ در دست داشتم اصلا یادم نمی آید کی آن را برداشته بودم.مردم دورم جمع شده بودند.نمی دانم به خاطر سرخی دستان و چاقویی که داشتم یا اینکه تازه اون موقع فهمیدم لباس بر تن ندارم...برگشتم به خانه و روی بالکن ایستادم.چاقو هنوز در دستانم بود.از آن بالا پیرزنی را دیدم که زمبیلی پر از گلدان کوچک گل در دست داشت و با زحمت آنها را می کشید.داخل اتاق را دیدم،عکس او را که می خندید.صدای فریاد و شکستن را با هم شنیدم.دوباره به خیابان نگاه کردم.پیرزن افتاده بود.گلدان های پیرزن که افتاده بودند و ساقه های گل هایش شکسته بودند من را به یاد همه ی روزهایی انداخت که نمی دانم دیوانه بودم یا عاقل اما عاشق خنده های آن گونه ی او شده بودم...خنده هایی که حالا مرا به قتل چشم هایم وادار کردند و من دیگر رنگ سرخ دستانم را نمی بینم... پایان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:20 توسط محمد میرزایی |
|
|
«کوچه» بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه ی جانم گل یلد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید : یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم. ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب، شاخه ها دست برآورده به مهتاب. شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ. یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن! آب،آیینه ی عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است! باش فردا که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی ، چندی از شهر سفر کن! با تو گفتم : حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم. باز گفتم که صیادی ومن آهوی دشتم ! تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ! حذر از عشق ، ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ! اشکی از شاخه فرو ریخت ! مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید ! یادم آید که دگراز تو جوابی نشنیدم. پای در دامن اندوه کشیدم. نگسستم ، نرمیدم ... رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم ! نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ! نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ... ! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ... فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:36 توسط محمد میرزایی |
|
|
فکر می کنم داستان از اونجایی شروع شد که من هم فکر کردم می تونم بازی کنم.بازی ای که من اوایل اصلا فکرش رو هم نمی کردم ،شاید بتونم بگم قصدش رو هم نداشتم.این داستان دو شخصیت دیگه هم داره.شخصیت دوم و شخصیت سوم.و من احتمالا به خاطر شخصیت سوم بود که به این بازی علاقه مند شدم.در واقع ما سه راس مثلت این داستان هستیم. من هیچوقت شخصیت دوم رو ندیدم.حتی اسمش رو هم نمی دونم.و اینکه من هیچ ربطی به شخصیت دوم ندارم و اونه که یه طورایی به من ارتباط پیدا می کنه،شاید تنها وسیله و علت برای ادامه ی بازی با شخصیت سوم.شخصیتی که به ظاهر کاراکتر لطیف تر داستانه.به هر حال هیچ کس من رو به این داستان دعوت نکرد و من خودم بودم که با میل خودم وارد اون شدم.باز ای که تا حدودی ازش لذت می بردم حداقل تا وقتی که فکر می کردم شخصیت دوم اصلا وجود خارجی نداره.نمی دونم اما همین حالا هم که دارم این داستان رو می نویسم مطمئن نیستم که اون وجود داره یا نه.به هر صورت چیزی که باعث شد من به این بازی پا بگذارم احساس یه نیاز بود.نیازی که نمی دونم زمینی بود یا آسمونی.اما هر چیزی که هست، شخصیت سوم تنها کسیه که می تونه این نیاز رو برآورده کنه.کسی که جدا از شخصیت اول که من باشم و شخصیت دوم باشه و نشه اون رو درون خودت پیدا کنی.راستش نمی دونم آیا می تونم اسم این شخصیت رو خدا بگذارم یا بگذار اینطور بگم آیا خدا می تونه جای شخصیت سوم رو بگیره.به هر صورت من این بازی رو شروع نکردم درسته که به میل خودم وارد اون شدم اما من آغازگر اون نبودم.فکر می کنم اینطور بازی ها رو هیچوقت شخصیت های اول شروع نمی کنن شاید فقط انتخواب می کنن توش باشن یا نه...شخصیت دوم خیلی شبیه منه ولی با من فرق داره اینکه من می دونم اون می تونه وجود داشته باشه اما اون اگر هم باشه از وجود من اصلا خبر نداره.ممکنه تفاوت دیگه ای هم بوده باشه اینکه اون رو بازی می کنه ولی من و حتی شخصیت سوم بازی رو طوری ادامه می دیم تا اون یکی از اقدام بعدیمون حتی متحیر بشه.احتمالا تا اینجای کار احساس کردید که شخصیت اول یا من و شخصیت سوم کاراکتر های منفی این داستان هستیم و داریم با شخصیت اول بازی می کنیم.اما اینطور نیست و من حتی فکر می کنم ماها هیچکدوم شخصیت منفی این داستان نباشیم.در واقع داستان اصلا شخصیت منفی نداره وماها هر کدوم گاهی منفی بودیم و گاهی مثبت ولی در مجموع همه یه طورایی مثبت بودیم.اما نمی دونم شاید بازم در ارتباط با هم گاهی منفی و تاریک شده باشیم.شخصیت سوم که گفتم من به خاطر اون وارد این بازی شدم یه علته ،یه علت قدرتمند که می تونه هر معلولی رو به خودش جذب کنه.یه علت سفید و سیاه .به خاطر اینکه مثل دو ماهی برج حوت شخصیتی متضاد داره .لحظه ای سفید و لحظه ای سیاه.من هم متولد برج حوتم دقیقا با همون شخصیت اما شخصیت دوم رو نمی دونم.فکر می کنم این بازی هیچوقت تموم نشه و حالا که فکر می کنم میبینم از هیچ کدوم اینها که گفتم مطمئن نیستم.شاید من و شخصیت دوم داریم با سومی بازی می کنیم و شاید اون دوتا هستن که دارن با من بازی می کنن.اما چیزی که ازش مطمتنم اینه که ماها هیچکدوم همدیکه رو نمی شناسیم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:31 توسط محمد میرزایی |
|
|
من می خندم.ما می خندیم.آنها می خندند.من می گریم.ما می گرییم.آنها می گریند.صدای توپ.صدای حرکت تانک.صدای رگبار مسلسل.صدای شلیک گلوله.مادر صدایم می کند.نگاهش می کنم.می خندد.پدر صدایم می کند.نگاهش می کنم.می خندد.تفنگ را روی زمین می گذارد.می روم به آغوشش.از خواب بلند می شوم.اطرافم را نگاه می کنم.همه جا روشن است.تاریکی وجود ندارد.جلویم را نگاه می کنم.یک قبر می بینم.روی قبر نوشته شده است "فرخ لقا".اسم برایم آشناست.اشک می ریزم.مادرم است.دبه ی آب کنارم روی زمین آست.نیمه پر.دربش را باز می کنم.کمی روی دستم میریزم.می پاشمش به صورتم.بقیه را خالی می کنم روی قبر.از جایم بلند می شوم.کسی این اطراف نیست.یک نفر کنار قبر مادرم خوابیده است.نگاهش می کنم.خودم هستم.من که بیدارم.الآن از خواب بلند شدم.پس چرا خوابیده ام.خودم را صدا می کنم.اما بیدار نمی شوم.راه میروم.از روی قبر ها عبور می کنم.کنار هر قبر یک نفر خوابیده است.فقط من بیدارم.این اطراف جز قبر چیزی نمی بینم.یک نفر صدایم می کند.بر می گردم.اما کسی آنجا نیست.دوباره صدایم می کند.بر می گردم .اما باز هم کسی را نمی بینم.زیر پایم را نگاه می کنم.روی یک قبر ایستاده ام.صدا از داخل قبر می آید.می روم داخل قبر.نمی خواهم بروم.اما میروم.یک نفر آنجا خوابیده آست.چشم هایش باز هستند.باز هم خودم هستم.می خواهم بروم.اما دوباره صدایم می کند.فکر می کنم اینجا را دوست دارم.چرا.نمی دانم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:30 توسط محمد میرزایی |
|
|
و اما شروعی دوباره...
به زودی... ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:24 توسط محمد میرزایی |
|
|
هر کسي دوتاست .
و خدا يکي بود . و يکي چگونه مي توانست باشد ؟ هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست . و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت . عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند . خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد . و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد . و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد . و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند . و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور . اما کسي نداشت ... و خدا آفريدگار بود . و چگونه مي توانست نيافريند . زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ... و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ و خدا بود و با او عدم بود . و عدم گوش نداشت . حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم . و حرفهايي است براي نگفتن ... حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند . و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ... و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت . درونش از آنها سرشار بود . و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟ و خدا بود و عدم . جز خدا هيچ نبود . در نبودن ، نتوانستن بود . با نبودن نتوان بودن . و خدا تنها بود . هر کسي گمشده اي دارد . و خدا گمشده اي داشت ... دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:28 توسط محمد میرزایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 آذر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
ghiroghar stop4story safety and six sigma digar azari english stories stations |
|
RSS
|